X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اللهم صل علی محمد و آل محمد

خدایا حکمت قدمهایی را که برایم بر میداری آشکار کن تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهاییکه به رویم میبندی به اصرار نگشایم

روایتی عبرت آموز


سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند
میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.

  
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟
آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم.
یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد،
 پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد،
و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.
امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم.
 آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید.
پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته
پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه،
و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود.
امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟
مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد.
امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟
 ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین
فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم!
ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین.
آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ...
و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود...
اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد.
 و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت
و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم
تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:
 
چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟
 
آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...
 
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
 
ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...
 
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
 
گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...
 

تاریخ ارسال: شنبه 2 آذر 1392 ساعت 13:14 | نویسنده: mezginejad | چاپ مطلب
با ارائه نظر و " لایک " در انتشار این مطلب با ما سهیم شوید . (1)
شنبه 2 آذر 1392 15:24
داستانی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استادمحترم.بنظرمیرسدمن اولین نفری هستم که مطلب شمارومیخونم چون تقریبایک ساعت پیش این مطلب رو روی وبلاگ گذاشتید.داستان بسیارجالب و مفیدیست.راستش توی دانشگاه قدم میزدم که به ذهنم رسید بیام توی سایت.و وقتی وارد اینترنت شدم یاد وبلاگ شماافتادم.واقعیتش حالاکه این مطلب روخوندم احساس کردم این روزی امروز من بود.باتشکر
پاسخ:
سلام
ممنون از اظهار لطف شما

امیدوارم هر جا هستید موفق باشید .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد ایمیل مدیر وبلاگ : philosophn@gmail.com